تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است...
blogs Templates for your blog persianweblog
زندگی در مرگ است...
و خدایی که در این نزدیکی است...

 

میترسم ...

نه از تاریکی نه از روح نه از مرگ ... !

 بلکه از آدمها میمترس ؟؟

آدمها...آدمها و...آدمها

 از آنها که مرا میبینند و سلام میکنند ..

 از آنها با من مینشینند و مرا دوست و خواهر خطاب میکنند ...

 از آنان که مرا می‌بوسند و در ذهن طناب دار مرا می‌بافند ...

 سال‌هاست...

 سال‌هاست که می‌ترسم.

 از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت...!

 به خلوتِ خالی از چشم.

می گریزم و میترسم از چشمهایی که خلوتم را می پایند...

 

 


یک شب یک ....
 

يك شب

                             يك روز

                                               يك شب

                                                                           يك روز

   يك شب يك روز...

   تا چند بايد بشمرم تا تمام شود اين شب ها و روزها....

                                                  خيلي مانده خدا؟؟؟

 

 


فرشته ی مرگ...
  شما درباره مرگ و لحظه‌ی جان دادن و... چه می دانید؟

0 آیا تا کنون به لحظه ای که عزائیل به سراغتان می آید اندیشیده اید؟

0 آیا تا بحال بالای سر کسی که در حال جان دادن است، بوده‌اید؟

0 اصلا فکر می‌کنید عزرائیل چه جور موجودی است؟

نه! کامتان تلخ نشود ؛ لطفا صبر کنین ؛ در این چند خط نه مطلب ترسناک هست و نه حرفهای دوست نداشتنی و اعصاب خورد کن.

به سوالهای بالا فکر کردید؟ حالا می خواهم تمام تصورهای شما را نسبت به مردن؛ عزرائیل و آن دمِ آخر عوض کنم

بزرگی می فرمودند من اصلا از مرگ نمی ترسم چون "مرگ، رفتن از این اتاق به اتاق کناری است".

می دانید که عزرائیل هم یک فرشته است، ولی اشتباه نکنید چه کسی گفته او فرشته‌ی عذاب است؟! نه! اصلا!؛ حضرت عزرائیل فرشته و بنده‌ای از بندگان خداست که هر وقت خداوند دستور فرماید دست من و شما را می گیرد و از این اتاق به اتاق بغلی می برد، البته دست روحمان را.

آیا تا کنون به لحظه ای که عزائیل به سراغتان می آید اندیشیده اید؟

اصلا فکر می کنید عزرائیل چه جور موجودی است؟


اما حالا با این حرفها نباید از این سوی بام افتاد که خوب! پس بی خیال، مرگ هم که چیزی نبوده و... نه!؛ باید به عرضتان برسانم که آن "اتاق بغلی" را خودتان باید بسازید البته نه فکر کنید تنهای نتها نه!؛ هستند کسانی که کمکتان کنند فقط شما بخواهید که آبادش کنید، آنوقت زمین و زمان و... به خدمتتان خواهند آمد.

فکر نکنید من این حرفها را از خودم و برای دل خوشی شما می‌گویم بلکه اینها جواب کسی است که از امام صادق علیه‌السلام همین سوال ها را پرسیده است

یک روز آقایی به نام سُدیر به حضور امام صادق علیه السلام می رود و سوالی در این باره از امام می پرسد و...، ادامه‌ی این گفتگو را از زبان خود او بشنوید:

به حضرت ابا عبد الله، امام صادق –که سلام و درود خدا برو باد– گفتم : فدایتان شوم ای فرزند رسول خدا، آیا "مؤمن" از قبض روح شدن اکراه دارد [و جان دادن برایش سخت است]؟

امام فرمودند: نه!، قسم به خدا که این طور نیست. وقتی که فرشته ی مرگ برای گرفتن روحش می آید، در آن هنگام او بی تابی می کند. فرشته به او می گوید: "ای ولی خدا بی تابی نکن ؛ قسم به خداوندی که محمد را برگزید من برایت از هر مادر مهربانی که بخواهد پیش تو آید، نیکوتر و دلسوزترم؛ چشمهایت را باز کن و ببین..."

امام صادق می گوید: [در این هنگام] رسول خدا و امیر مومنان و فاطمه ی زهرا و حسن و حسین و دیگر امامان _که درود و سلام خداوند برآنان باد_ برایش تمثّل می یابند و به او گفته می شود: "اینان رفیقانت، رسول خدا و امیر مومنان و فاطمه و حسن و حسین و امامان هستند".

امام می گوید: آن شخص چشمش را باز می کند و نگاه می‌کند.

آنگاه منادیی از سوی پروردگار روحش را صدا می زند و می‌گوید: "ای نفسِ آرام یافته به محمد و خاندان او با رضایت به ولایت_ائمه_ و پسندیده شده با ثواب به سوی خدایت برگرد و در میان بندگانم یعنی محمد و خاندان او و در بهشتم درآی".

آنجاست که هیچ چیزی برایش دوست داشتنی‌تر از خروج روحش و پیوستن به آن منادی نیست.

فرشته به او می گوید: "ای ولی خدا بی تابی نکن ؛ قسم به خداوندی که محمد را برگزید من برایت از هر مادر مهربانی که بخواهد پیش تو آید، نیکوتر و دلسوزترم؛ چشمهایت را باز کن و ببین..."
به به من که وقتی این مطلب زیبا را خواندم حس زیبایی برایم دست داد اما آمیخته‌ی به فکر و تردید!

می‌دانید چرا؟ به کلمه‌ی مومن در ابتدای روایت توجه داشتید؟ بله من تردیم در صدق این کلمه بر خودم بود. و می توان گفت همه نباید خیالشان به دیداری اینگونه با آن فرشته مهربان، و رفتنی آنچنان خوش باشد.

اما خوشا به حال "مؤمن"، چه زیبا هراسش به آرامشی لذیذ تبدیل می‌شود.



متن روایت:

عِدة من أصحابنا ، عن سهل بن زیاد ، عن محمد بن سلیمان ، عن أبیه ، عن سُدیر الصیرفی قال : قلت لأبی عبد الله علیه السلام : جعلت فداك یا بن رسول الله هل یكره المؤمن على قبض روحه ؟ قال : لا والله إنه إذا أتاه ملك الموت لقبض روحه جزع عند ذلك فیقول له ملك الموت : یا ولی الله لا تجزع ، فوالذی بعث محمدا صلى الله علیه وآله لأنا أَبَرُّ بك وأشفق علیك من والد رحیم لو حضرك ، اِفتح عینیك فانظر ، قال : ویمثل له رسول الله صلى الله علیه وآله وأمیر المؤمنین وفاطمة والحسن والحسین والأئمة من ذریتهم علیهم السلام فیقال له : هذا رسول الله وأمیر المؤمنین وفاطمة والحسن والحسین والأئمة رفقاؤك ، قال : فیفتح عینیه فینظر فینادی روحه مناد من قبل رب العزة فیقول : یا أیتها النفس المطمئنة إلى محمد وأهل بیته ارجعی إلى ربك راضیة بالولایة ، مرضیة بالثواب ، فادخلی فی عبادی - یعنی محمد أو أهل بیته - وادخلی جنتی ، فما من شئ أحب إلیه من استلال روحه واللحوق بالمنادی .(1)
...


مرگ و لحظه‌ی جان دادن

 

 


گربه ای که لقب عزرائیل گرفت ...
 

در آمريکا گربه ای اهلی که در يک خانه ويژه نگهداری از بيماران سالمند زندگی ميکند، لقب عزرائيل گرفته است، زيرا بنظر ميرسد وقتی مرگی در پيش است، قادر است آن را پيش بينی و حسّ کند. پزشکان و پرستاران اين خانه مراقبت های درمانی و توانمندی، که در ايالت رود آيلند در شمال شرقی آمريکا قرار دارد، ميگويند، اسکار، گربه دوساله آنها، پيش از مرگ بيش از بيست و پنج نفر از بيماران، به کنار بستر آنان رفته بود و با آنان وقت صرف ميکرد.  دکتر ديويد دوسا، که از بيماران سالمندی مراقبت ميکند که در آخرين مراحل زندگی قرار دارند، داستان اين گربه را در شماره پنجشنبه Journal of Medicine چاپ کرد که يک مجله معتبر پزشکی و علمی است.  اسکار همه روزه ضمن عبور از راهروهای خانه سالمندان، به بيماران نيز نگاهی مياندازد و رد ميشود. اما وقتی در مقابل تخت يک بيمار مکث ميکند و بعد همانجا ميماند، کادر درمانی ميداند که آخرين مراحل زندگی آن بيمار فرا رسيده است و معمولا اين پيش بينی نيز حقيقت پيدا کرده است.  گرچه دليلی مستند و علمی در مورد توانائی گربه ها برای پيش بينی مرگ وجود ندارد، اما دکتر دوسا معتقد است اسکار از يک توانائی غير عادی و غير طبيعی برخوردار است. ديگران ميگويند احتمالا اسکار شامّه ای دارد که می تواند بوی ناشی از  تغييرات بيولوژيک منجر به مرگ را تشخيص بدهد

نقل از صدای آمریکا

 

 


تیغ...
 

تيغ !

چيست در دستانت

دريغ !

مي خواهد شاهرگت را بخنداند

چرا !

از زندگي سيري

آيا !

در نااميدي اسيري

شكست

فكر كن به اين واژه

بن بست

آخر راهت خواهد شد

تنفر موج ميزند در درونت

سرخي خون

سردي تن

بوي مرگ

ديگر هراسي نداري از اينها

سخت گرفتار بن بستي

رهايي تنها خيالت

لبه ي تيز تيغ به روزگار نشان ميدهي

با لبهي ديگرش خود را نوازش ميكني

توشه ات را برگفتي

توشه ات درد و غم و بدبختي

خون است تعقلات

تعقلات را ميريزي

پايان درد !؟

رهايي از اسيري !؟

خبري از غم نيست

برايت خوشبختي در راه ( عملي به نام )

خودكشي است

 

 


وصیت نامه...
 
 
مرگ اشارتی ست بر حیاتی دیگر
رهایی از چهار دیوار جسم
و
پرواز در بیکران ابدیت
رهایی از محدویت ماده
و
انحلال در اصالت روح
آری مرگ را زایشی دگر است
اشارتی به جاودانگی روح
 
زمانی که مردم
بدانید که لحظه ی آفرینش من
زمان نو به نو شدنم فرا رسیده است
بر شماست که تولدم را جشن بگیرید
زندگی من به تمامی غریب می نموده
کنون گریه و فغان نمی خواهم
به پاس این آزادی
قفسم را به آتش بکشید
خکسترم را به باد دهید
تا شاید آزادی را به تصویر کشد
هیچ گاه آرزوی مزاری نکردم
تا محل دسته گل های عزاداری باشد که
برای گریه خویش محلی می جوید و بهانه ای
بی مزاریم مزاری خواهد بود
برای برگ های خزان پاییزی
چرا که من نه در رویش و زایش بهاری
بل در خزان پاییزی به سراغتان خواهم آمد
در غروب غم انگیز روزی
از پنجره ای باز بر شما لبخند خواهم زد
و
تو که همیشه قلبم مخاطبت بوده
در خزانی دیگر
به من خواهی پیوست
زمانی که زوزه ی بادها
صدای مرا به تو خواهد رساند
 
آری مرگ من اشارت نوید خواهد بود
چهره ی من به پهنای تمام زندگیم عبوس ماند و گریست
ولی مرگم چهره ای از نو خواهد آفرید
 
زندگی ام کوششی بود بنا شده بر تفاوت ها
تفاوت هایی که جز از یک راه نمی گذشت:
" عشق"
و
تو ای هم آواز من
زمانی که نسیمی وزیدن گیرد
و چهره ات را نوازش دهد
بدان که روح سرگردان من است
در تلاش هم صحبتی با تو
من در چهار فصل فصول با تو خواهم بود
اما زمان پیوند تو به من
فصل خزان خواهد بود
این را به خاطر بسپار!
 

 


فال قهوه...
 

 

فنجان قهوه نفس می کشد.

آه تلخی

به پنجره‌ی معصومی

که روبه‌روی من است – می‌چسبد.

و فردا را

پشت حریر سفیدی

محو می‌کند.

رد فال ته فنجان را بگیر!

به "ترسم نرسی به کعبه‌ ای اعرابی"

                                           که رسیدی،

دراز به دراز

هیس!

بخواب!

 

خواب خوشی در کمین این لحظه است.

 

معبّران را آزار مده!

 

دراز به دراز – به تُرکستان که نه

به همین یک قدم ِ بعد از این.

به مرگ.

مرگ

را

با

ور

کن!

 

 

 


پیش کش...
  پيامبر -كه درود خداوند بر او و خاندانش باد- فرمود:

مرگ، چيزي است كه آن را گريزي نيست و سفري است طولاني و براي كسي كه آن را بخواهد، سزاوار است كه دَه پيش كش، با خود ببرد؛

پيش كش «عزراييل» (فرشته ي مرگ)
و پيش كش «قبر»
و پيش كش «منكر» و «نكير» (فرشته هاي حسابرس)
و پيش كش «ميزان» (معصومين -عليهم السلام-؛ ملاك سنجش اعمال)
و پيش كش «صراط» (پلي در قيامت؛ راهي باريك)
و پيش كش «مالك» (فرشته ي جهنم)
و پيش كش «رضوان» (فرشته ي بهشت)
و پيش كش «پيامبر» -كه درود خداوند بر او و خاندانش باد-
و پيش كش «جبرييل» (فرشته ي مقرب؛ فرشته ي وحي)
و پيش كش «خداوند بلند مرتبه».

اما پيش كش «عزراييل»، چهار چيز است؛
جلب رضايت كينه داران و
به جاي آوردن كارهاي از قلم افتاده و
اشتياق ديدار خداوند و
پذيرش مرگ با تمام وجود؛

و پيش كش «قبر»، چهار چيز است؛
ترك سخن چيني و
دوري جستن از نجاست و
خواندن قرآن و
نماز شب؛

و پيش كش «منكر» و «نكير»، چهار چيز است؛
راستگويي و
ترك غيبت و
گفتن حق و
فروتني در برابر همه؛

و پيش كش «ميزان»، چهار چيز است؛
فرو بردن خشم و
ورع آشكار و
رفتن به سوي جماعات و
خواندن به سوي موجبات آمرزش؛

و پيش كش «صراط»، چهار چيز است؛
خالص بودن كارها و
خوش رفتاري و
بسيار ياد كردن خدا و
تحمل آزارها؛

و پيش كش «مالك»، چهار چيز است؛
گريه از ترس خداوند و
صدقه ي پنهان و
ترك سركشي و
نيكي به پدر و مادر؛

و پيش كش «رضوان»، چهار چيز است؛
صبر در سختي ها و
شكر براي نعمت هاي خدا و
بخشش دارايي ها در راه طاعت خدا و
نگهداري به موقع از امانت ها؛

و پيش كش «پيامبر» -كه درود خداوند بر او و خاندانش باد-، چهار چيز است؛
در دل داشتن محبت او و
پيروي از روش هاي او و
در دل داشتن محبت خاندان او و
نگه داشتن زبان از زشتي ها؛

و پيش كش «جبرييل»، چهار چيز است؛
زياد نبودن خوراك و
زياد نبودن خواب و
زياد نبودن كلام و
مداومت داشتن بر ستايش خداوند؛

و پيش كش «خداوند بلند مرتبه»، چهار چيز است؛
امر به نيكي ها و
نهي از بدي ها و
راهنمايي مردم و
مهرورزي به همه.


 

 


فرشته ی مرگ
  تو تنها در کنار خیابان قدم می زنی با کوله باری که رنگ ارغوان گرفته است. ارغوان نام یک گل است. کسی نمی داند چرا کوله بارت رنگ ارغوان است! شاید تو از قسمت ارغوان های یک گل فروشی بزرگ جلوی بیمارستان رد شده ای که کوله بارت ....شاید ...کسی چه می داند؟!سرزمین دیگری است سرزمین موجودات کوله بار ارغوانی...اصول موضوعه ی آنجا با اصول حاکم بر روزمره گی های خیابان های ما فرق دارد.تو با کوله باری در امتداد جاده میروی که در آن  دو تا سیب هست و یک عالمه بوی عجیب و غریب که انگار از عالم دیگری می آید و سه چهار بسته دعوت نامه ی آب خورده. 

دعوت نامه ی خیس خورده ی ارغوانی

دعوت به مراسم...

چه مراسمی می شود این جشن فرا زمینی

با حضور تمام ستاره شناسان  این دنیا و آن دنیا. آن ها که ستاره ها را با تلسکوپ های گنده جارو می کنند. آن ها که ستاره ها را کشف می کنند و روی پرده ی سینما ها می برند. آن ها که ستاره های کاغذی طراحی می کنند. آن ها که با ستاره ها قرار ملاقات می گذارند.  آن ها که از ستاره ها الگو برداری می کنند و برای مراسم های زنانه لباس شب می دوزند. ستاره گی و ستاره شناسی عشق مردمان سیاره ی من است. تو همه ی آن ها را که به نوعی ستاره اند یا درگیر و دار ستاره ها هستند دعوت کرده ای.

 کجا؟

به ستاره ی خودت! جایی بالای ابرها. وقتی از ابرها رد می شدی کاغذ های کوله بارت خیس شده اند. ولی هنوز هیچ کس نمی داند چرا کوله بارت ارغوانی است؟دعوت نامه هایت آدرس ندارد! دعوت نامه هایت تاریخ درست و حسابی هم ندارند. فقط اسم یک ستاره را نوشته ای. ستاره ای که اسمش در هیچ کدام از کتاب های سیاره ی من نیست. زیر دعوت نامه هایت آمده است به صرف نقل و نبات!  

 دیروز خانه ی مشد حسن مراسم بود!

کسی ندید تو از کدام طرف آمدی. فقط وقتی که رفتی رنگ ارغوان مانده بود و یک عالمه بوی عجیب و غریب و ما مردمان سیاره گفتیم:مشد حسن مرد!

یک فقره ی دیگر از ماموریت تو به انجام رسید و دو تا سیب دیگر روی طاقچه ی مشد حسن ماند یکی سهم تاریخ و یکی سهم آینده.

 هیچ کس نفهمید چرا رنگ کوله بارت ارغوانی است...

 

 

 


مرگ=زندگی
   
333 magnify
مرگ را به یاد آور
آن زمان که مرگ خویشتن را به یاد آوردی
وقت آن شده است که طعم واقعی زندگی را بچشی
نسیم میوزد
هوا زا استشمام کن
عمیق بو بکش
آری ، بوی کافور است
اندک کافوری که مخلوطش با آب
شستشو دهنده ی نعش کبود چشم و دهان و پا بسته است
آری نیم نگاهی کن
خود تو هستی
تکه گوشتی سنگین و یخی
لمس کن
صبر کن
نگران مباش
او در پشت تو در حال تعقیب تو است
روزی به تو میرسد
و آنگاه زمان آن است که تو نیز متولد شوی
زمانی برای چشیدن طعم زندگی
مرگ را به یاد آور
بمیر پیش از آنکه بمیرانند تو را
 

 


منوي وبلاگ

  RSS  


درباره وبلاگ
خدایا : به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه ی مرگ ، در بی ثمری لحظه ای که برا ی زیستن گذشته است حسرت نخورم .
و مرگی عطا کن ، که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.


آرشیو وبلاگ
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

لینک دوستان
شقایق گل همیشه عاشق...
عسل خانوم....
فرافیلم(معرفی فیلم های برترجهان)
naghmehaye sokoot
naghmehaye sokoot2
اسمانه....
اراذل..اوباش
خانوم کوچولو...
مهندس...
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::


design : imjava


بزرگترین منبع کدهای جاوا


www.irLearn.com